تبليغاتX
diary

diary

اولین روزی که این وبلاگو زدم تصمیم داشتم از خاطرات مدرسه بنویسم فکر می کردم اینطوری شاید بتونم اونا رو از ذهنم به کل پاک کنم شاید با این کار ذهنم آزادتر بشه از تمام دغدغه هایی که چه خوب چه بد اتفاق می افته اما نشد . نشد که بشه چون واقعا خودش یک وقتی می خواد و جدا از اون حوصله ای . با درس های سنگین مدرسه . هر روز ساعت ۶ بیدار شدن و شب ها دیر خوابیدن واسه خوندن درس ها دیگه نه وقتی هست نه حوصله ای و از همه مهمتر خستگی نمیذاره که کار به این جاها بکشه . در نتیجه باید آخر هفته فقط بنویسم اما اینم نمیشه چون دیگه همه چی به صورت مختصر در ذهن من هست نه به صورت کامل ممکنه من خیلی چیزارو اصلا یادم نیاد پس در کل این کارم واسه من یکی امکان پذیر نیست چون دوست دارم یا یک چیزی رو نگم یا اگر هم میگم کامل باشه خوب یا بد چیزی هست که تو زندگیمم اینطوریه حتی تو درس خوندن . رسیدیم به درس خوندن وقتی فکر می کنم می بینم که اشکال درس خوندن و اینکه امسال معدلم اونجور که می خواستم مثل همیشه شاگرد اول یا دوم یا سوم کلاس بشه نشد از کم کاریم نبود از خستگی و فشارهی به خصوص مذهبی مدرسه بود متاسفانه مدرسه ما خیلی فشار میاره . فشار هایی که آدمو از زندگی ساقد می کنه . شما از اینجا که از بقالی تو کوچه مدرسه نمی تونی خوراکی بگیری و مورد انضباطی هست بگیرید تا آ خرش . اگر عمری بود بعد امتحانات یک روز موارد انضباطی رو می گم تا ببینید ما چی کشیدیم این وبلاگ مخاطب زیادی نداره یعنی در کل مخاطبی نداره چون به هیچکس نگفتم و نمی خوام بگم فقط به تنها کسی که دوست دارم بیاد ملودی خانوم هست که ایشونم اصلا آدرس وبلاگ منو نداره خیلی دوست دارم بهشون بدم اما وبلاگ من اصلا محتوایی نداره که ایشون بخوان وقتشونو بذارن اما اگه یک روزی آدرس وبلاگمو بهشون دادم دوست دارم که بدونن خیلی ازشون ممنونم . حرفای شما واقعا مایه ی دلگرمی آدم هست . شما تنها کسی هستید که منو درک می کنید و من از این خوشحالم که به کسی اعتماد کردم که شایسته ترین فرد بودند . ببخشید که یهو از یه موضوعی پریدم به یک موضوع دیگه و به دنبالشون همین طوری موضوعات فرق کرد . داشتم در مورد چی می گفتم ؟ آهان داشتم می گفتم خیلی سخته بخوام هر روز بیام بنویسم اگر هم تابستون که وقت زیاد دارم بیام که اصلا چیزی یادم نمیمونه از مدرسه پس در کل باید بیام و بیخیال این وبلاگ بشم آره باید بیخیال بشم چاره ای نیست راستی یه چیزی بگم یکی ار آرزوهام اینه که می خوام تنها زندگی کنم به نظرتون می تونم روزی به آرزوم برسم فکر نکم از بچگی بدشانس بودم . من که می دونم حالا وقتی از یک مشکل رها بشم یک مشکل دیگه میاد گریبانگیرم میشه بعضی موقعه ها فکر می کنم ای کاش برادرم هنوز درس می خوند و درسش تموم نمیشد احساس می کنم انگیزه درس خوندنمو از دست دادم . احساس می کنم می تونم بهترین باشم ولی نمی خوام . توی انتخاب رشته هم مشکل پیدا کردم هیچکی هم نیست کمکم کنه . کی هست که می تونه به آدم کنه ؟ پدر و مادر یا یک دوست خوب ؟ اگه منظورتون هر کدوم از ایناست فکرشو هم  از ذهنتون بیرون کنید . بذارید از خواسته های درونیم بگم واقعیت اینه من به ریاضی علاقه ای ندارم دلیلشم روشنه اگه من ریاضی رو دوست دارم پس چرا دوست دارم زنگ های ریاضی سریع تر تموم بشه ؟ چرا از اینکه ریاضی داشته باشیم حس قشنگی به من دست نمیده اما در کل نموره ریاضی خوبه موقعتشو دارم و می دونم که استعدادشم هست اما پس علاقه چی ؟ یعنی باید علاقه ام رو بذارم کنار ؟ مطمئنا تجربی هم نمی رم استعدادشو دارم یه کوچولو هم علاقع دارم ولی حوصله خوندم اوم کتاب هی قطور رو ندارم از طرفی وقتی همه فامیلاتون مهندس باشن با چه رویی می تونم برنم تجربی می دونم که بعدا پشیونم می شم پشیمونیم هم فقط بخاط این هست که احساس می کنم از اونا پایین ترم نمی دونم چرا نمی خوام هم بگم که الان تجربی رشته بدی هستا نه فقط حرف من این من دوست دارن بهترین باشم در نوبه ی خودم ! شاید این خودخواهی باشه یا هر چیز دیگه ای نمی دونم اسمشو چی میشه گذاشت اما واقعیت هست . انسانی هم که اگر حتی استعدادم داشته باشم با توجه به وضع جامعه اگه بری توش پیدا کردن شغل کاری هست بسی مشکل . هر چند احساسم به من میگه تو توی رشته ای که انتخاب می کنی حالا می خواد هر چی باشه بازم شغلت ربطی به اون نداره و آخرسر زبان انگلیست هست که به دادت میرسه . خیلی جالبه احساس من خیلی چیزا به من میگه و اکثر مواقع شایدم بیشترش درسته اما توی اینکه سر دوراهی مونده بالاخره انتخاب سال دیگم سرنوشت ساز هست اگه اشتباه نادرست کنم برگشت کمی سخته پس بهتره از الان تکلیفمو روشن کنم احساس می کنم من اگه هم برم ریاضی فقط به خاطر اسمش هست که از بقیه بهتره نمی دونم شاید و شاید و شاید اما دیگه وقتشه به این شاید ها خاتمه بدم و تصمیم آخرمو بگیرم اما در کل نمی دونم چرا به هیچی علاقه ندارم هر چی فکر می کنم به بنبست می رسم شاید بهتر یاشه از آدم هایی که این دورانو گذروندن کمک بگیرم آی آقایون خانوم ها اینجا یک دختر اول دبیرستانی با مشکل انتخاب رشته رو به رو شده کسی هست که بتونه بهش کمک کنه ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 22:15  توسط ...  |