تبليغاتX
diary

diary

سلام

اصلا تصمیم نداشتم بیام بنویسم ولی اینم یه خاطرست

امروز صبح که رفتم مدرسه تو راه یه سگ گنده سفید دید که واسه خودش تو کوچه ولو بود و تو جوب نمی دونم دنبال چی می گشت

زنگ اول زیست فقط در رسید و درس داد اما بریم سر اصل مطلب که زنگ دوم هستش زنگ دوم ما ورزش داشتیم و معلم اصلیمون رفته بود  از کلاس ۱۰۷ تست عضلات و ساختار بدنو اینا بگیره . برای کلاس ما ۲ تا خانوم کار آموز اومدن که کلاس رو اداره کنند اول کمی نرمش دادن و بعد با نیلوفر رفتم توپ برداریم والیبال بازی کنیم حالا فرض کنید که شما ۱ سال دست به تو والیبالم نزنید  خلاصه توو برداشتیمو رفتیم تو زمین بازی من اومدم شروع کنم و دستمو بردم جلو سرویسرو بزنم که ... چشمتون روز بد نبینه یکی از خانوم های کار آموز پشت به ما داشت با یکی صحبت می کرد که تو پ از پشت محکم خرد تو سرش  ما هم مرده بودیم از خنده و معلمه هم برگشت چنان به من چپ چپ نگاه کرد که  انگار از قصد زدم آخرشم تا آخر زنگ مراقب ما بود که احیانا شیرین کاری دیگه ای نکنم البته نا گفته نماند که ما اون روز تصمیم به فوتبالم گرفتیم که نزدیک بود شیشه کلاس شکسته بشه ولی بخیر گذشت بندمینتنم بازی نکردیم چون هوا بادی شده بود

زنگ سوم هم معلم شیمیمون کار خاصی نکرد درس داد

زنگ اخر امتحان عربی داشتیم که معلم به منو یکی دیگه از بچه ها گفت بیاید برگه ها رو پخش کنیم اون دختره هم نامردی نکرد و همه برگه ها رو اشتباه داد بعدش سریع رفت نشست معلمه هم داداشو سر من زد به جهنم اینقدر داد بزنه تا راحت بشه من که داشتم عین بچه آدم برگه هامو پخش می کردم اصلا یکی نیست بگه اگه مشکلی داری چرا خودت نمیای پخش کنی با اینکه این اصلا چیز خنده داری نیست ولی  می خندیم تا دنیا بهمون بخنده .

موقعه برگشت از خونه یه دزد دیدم وایییییی یه ماشینم دنبالش بود اول رفت تو جوب قایم شد بعد دید یارو پیداش میکنه جاشو عوض کرد رفت توی یه کوچه ماشین که رسید نمی دونست کجا بره از یه خانومه پرسید این کجاست بعد خانومه آدرس داد

وقتی از کلاس زبان برگشتم  راحله  اومد بود خونمون و بعد از چند ساعت رفتند . منم با مامانم رفتیم ۲ تا بستنی خریدیم خردیم

که موقعه برگشت یه سگ گنده وحشی دیدم که صاحابشم نمی دونست کنترلش کنه و اصلا سگ اه نمی رفت یارو انقدر می کشیدش تا بیاد

تا بعددد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 1:34  توسط ...  | 

یه سوال ما برای چی زندگی میکنیم ؟ آخرش که چی ؟ اصلا به چی میتونیم امید داشته باشیم . انگیزمون از زندگی کردن چیه ؟؟؟

کسی میتونه بگه من چه گناهی کرده بودم که مرتکب بدنیا اومدن شدم ؟

زندگی یعنی چی ؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 23:44  توسط ...  | 

سلام دوستان

امروز صبح رفتم مدرسه و رعنا رو دیدم خداروشکر حالش خوب شده بود .

زنگ اول اتفاق خوب یا خاصی نیفتاد و فقط با قیافه ی منفور معلم ادبیات فارسی که همون معلم زبان فارسیمونم هست رو به رو شدیم در ضمن می خوام خصوصیات این معلم رو بهتون بگم : خانم سمیعی خانومی هستن در حدود ۳۲ یا توی همین سن ها همیشه تیکه کلامشون اینه : بسیار عالی . خوشتیب و خوش لباس از اینا که هر روز که میان یه تیب میزنن یه ماشین ۲۰۶ آلبالویی دارن که یه عروسک گنده رو زمینه پشت ماشین کردن .معلمی بایه من آرایش اینقدر که موژه هاشون تو هم گیر میکنه . هر روز موهاشونو یه مدل میدن و جالبیش اینجاست که وقتی جعفری ناظممون میاد سر کلاس علاوه بر بچه ها معلم هم موهاشونو میکنن تو . یه موبایل جینگیلی مستونم دارن رنگ قرمز البته فراموش نشود که ساعتشونم قرمزه و هر روز یه آهنگو واسه گوشیشون میزارن و هیچ وقت خدا گوشیشونو خاموش نمی کنن سر کلاس و همیشه چند دقیقه آخر کلاس اگه وقت اضافه بیاد میشینن اس ام اس ردو بدل میکنن و کلی میخندن وایییییییی خسته شدم بسه دیگه

بریم سر جریان خودمون خلاصه امروز کتاب زبان فارسی رو تمام کردیم .

زنگ دوم ( ریاضی ) : بیخیال درموردش صحبت نکنیم بهتره

زنگ سوم ( دینی ) :

دوستان بالاخره معلم دینی افتخار دادن و درس دادن واقعا منت گذاشتن سر ما بعد ۱ ما و خورده ای به فکر درس دادنم افتادن . در لا به لای حرفاش که همش خاطراتش هست چیز جالبی و عجیبی گفت میگه من یک لیست زدم تو اتاقم و تمام کار های خوب و بد بچه هامو توی اون مینویسم و متناسب با اون اگه چیزی از من بخوان به اون لیست نگاه می کنم اگه کارای خوبشون بیشتر بود بهشون میدم در غیر این صورت باید واستن تا خوبیاشون زیاد بشه بعد بیان بگیرن همین طور ایشون الکی به کسی کادو تولد نمیدن و اعتقاد دارن کادوی تولد مال کسی هستش که ۱ سال واقعا بزرگ شده در غیر ای صورت چه کادویی باید بدن اون که همون آدم پارسالیست .

امروز معلم دینی نمره انضباط داد اصلا معلوم نیست به کی چند داده چون به هیچکی نگفت این معلم دینی که من میشناسم عمرا به کسی ۲۰ داده باشه . منم که از ترم دوم به این ور اینقدر ساکت نشستم که اگه کمتر بده اعتراض رو زدم فقط خدا کنه بخونه نمره های انظباتو

راستی بهتون گفته بودم برگه هارو داده به بچه ها تا تصحیح کنن امروز رفتم پیش مهناز ازش پرسیدم نمرم چند شد گفت ۱۴.۵۰ از ۱۶ وای نه . دعا کنید اشتباه کرده باشه بهم کم نمره داده باشه وگرنه چقدر بد میشه

یه چیز دیگه تا یادم نرفته معلم دینیمون گفته من بیشترتونو توی راه مدرسه وقتی میرین خونه میبینم اگه اینطور باشه که منو ۱۰۰ بار دیده چون هر روز با ماشینش از همون جایی میره که من میرم خب پس دیگه یقین پیدا کردم که منم ازش متنفرم چون اصلا از این کارش خوشم نیومد ای کاش منو نمیدیدا

این معلم دینیمون خیلی پرو تشریف دارن چون میان سی دی بچه هارو ۴ ماه میبرن خونه هر وقتم بیچاره میره پیشش معلم دینیمونم میگه همش : "ببخشید یادم رفت" این دم آخریم که حسابی خجالت زده شد حقشه قضیه این بود که یکی از بچه های کلاسای دیگه که طبق معمول از اونم سی دی گرفته بود بعد ۴ ماه که همش میاد پیششو ازش در مورد سی دی می پرسه . یه روز میاد پیش معلمو میگه :" خانوم اون سی دی مال خودت من یکی دیگه تهیه کردم " معلممونم اینو اومده بود واسه ما تعریف کرده بود . اینا رو گفتم که اینو بگم نمیدونم سی دی "آب" دیدید یا نه ؟ خودمم ندیدن جریان سر این بود که مهناز این سی دی رو از معلم دینیمون که اونم از یکی از بچه های کلاسای دیگه گرفته بود قرض گرفته بود که رایت کنه آن وقت یک روز مهناز دیر آورد اون وقت معلم دینی میگه اگه تا فردا نیاری سرتو از جا در میارم مهرناز .

 اه چقدر در مورد این معلم گفتم حالا انگار قعطیه بریم سر

کلاس زبان . نه ولش کن حوصله ندارم

فعلا بای

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 23:18  توسط ...  | 

سلام

دیشب مهمون داشتیم و هنوزم هستند .  صبح از خواب بلند شدیم و رفتیم به طرف مدرسه . در مدرسه اتفاق خاصی نیفتاده بود که یهو معلم اجتماعیمون اومد سر کلاس از شانس منم دیروز نتونستم با دقت این درسو بخونم اول اومد دفتر هارو دید ( منم تمرینامو صبح ۵ دقیقه ای از گام به گام نوشته بودم  ) و نشونش دادم بعد یه نگاهی به کیف مبارک انداختمو دیدم کتاب اجتماعیو خونه جا گذاشتم رفتم به دوستم افشار گفتم بیا اینجا از کتابت بخونم یکم خوندمو ولی چون معلممون کاراش زود تموم شد برگشت سر جاش . منم از کتاب بقل دستیم خوندم . معلم دفترشو باز کردو اولین نفر منو صدا کرد حالا جالبیش اینجاست که صفحه آخرو داشتم می خوندم خلاصه رفتمو یه چیزایی سر هم کردم اما بلد بودمشون  اومدم نشستمو و بعد یکم کتاب ریاضی رو باز کردمو داشتم می خوندم که معلو اعلام کرد می تونید هر کاری دوست دارید انجام بدید منم سریع با کتاب از میز اول جیم شدمو رفتم آخر پیشه رعنا و آیلار ( رعنا حالش خیلی بد بود خدا کنه هر چی زودتر حالش خوب بشه  ) اشکالات آیلارو واسش توضیح دادم و زنگ خرد

زتگ دوم ( ریاضی )

اول از همه معلممون کمی باهامون سوال اضافه کار کرد و معادلات درجه ۲ رو درس داد و بعد گفت ورقه ها رو میز  ما هم امتحانو باید توی ۱۰ دقیقه می دادیم حدود ۶ تا سوال که با کمبود وقت روبه رو شدم و سوال آخر که مربوط به سهمی بود و ننوشتم ( آدم از این حرصش میگیره که بلد باشی و حل نکنی  )

زنگ سوم  ( انگلیسی )

طبق معمول درس پرسید و سوالاتی رو که برای پیک داده بود و از مون گرفت بعدش درس آخر رو که در مورد حضرت محمد (ص) بود و داد .

زنگ آخر ( فارسی )

یک معلم که حال آدمو بهم میزنه . مثلا میاد سر کلاس هم من بلند شدم هم بغل دستیم بعد منو میبینه ها ولی به بقل دستیم میگه : خواهش می کنم بفرمایید . چیکار کنیم دیگه بعضی معلما عقده ایناز خدا واسشون شفا می خوام ایشاالله شفا میگیرن  البته فکر نکنید همه ها بعضی هاشون مثلا معلم فیزیکمون واقعا آدم باشخصیتی هستش و ریاضیم همین طور

همین الان رعنا زنگ زد بهم مامانم گوشی رو برداشت و بهم گفت بیا تلفن بعد من به رعنا گفتم گوشی رو نگه دار من برم از اتاق باهات صحبت کنم بعد اون یکی گوشی رو نذاشته بودم که مامانم میگه تو گفته بودی هر کی زنگ زد بگم خونه نیستی ؟ فرض کنید حالا صدا هم رفته اونور  رعنا هم حالا هی میگه ببخشید مزاحم شدم . مزاحم نیستم که ؟ می خوای یه موقعه دیگه زنگ بزنم و...

خب اینم از اخبار امروز تا بعد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 18:26  توسط ...  | 

ساعت ۴:۲۰ دقیقه از کلاس زبان اومدم خونه . کمی استراحت کردم و کتاب های ریاضی و اجتماعی رو برداشتم و رو تختم دراز کشیدم ولی یهو خوابم برد هنوز مدت زیادی نگذشته بود که بابام اومد تو اتاقم تا زنگ بزنه حالا این وسط تلفنم سیمش تو پریز نبود و منو از خواب بیدار کرد که ببینم چی شده حالا فکر کنید ۴ ساعت در طول روز بیشتر نخوابیدید . خلاصه من نمی دونستم چه بلایی سر این اومده و دوباره خوابیدم البته عصبانی از اینکه منو از خواب ناز بیدار کرده بود اما دوباره خوابم برد  تا ساعت ۸:۳۰ خوابیدم و بعدشم بیدار شدم و یه تیکه کیک خوردم خواستم دیگه بشینم مثل بچه آدم درس بخونم که صدای تلویزیون رفت بالا ( من آخر سر این مخترع تلویوزنو خفه می کنم  ) و منو کلی عصبانی کرد و با کلی عصبانیت یه نگاهی به کتاب انداختمو بیخیال شدم و رفتم سراغ کامپیوتر اما نمی رفت اینترنت بعد از کلی جست و جو متوجه سیمی شدم که در اومده بود و اونو وصل کردمو اینترنتمون درست شد  

یک چیزی هست هم می خوام در مورد اینترنت بگم که فردا میام می گم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 1:28  توسط ...  | 

سلام

این اولین پست من هستش و همون طور که از اسمش پیداست می خوام خاطراتمو بنویسم اینجا برای اینکه ذهنمو از اتفاقات کوچیکی که مشغول میشه در روز رها کنم

امروز ۱۸/۱/۸۶

صبح ساعت ۶:۳۰ دقیقه از خواب بیدار شدم و به مدرسه رفتم وقتی به مدرسه رسیدم رعنا رو دیدم که اون طرف کنار دیوار وایستاده رفتم پیشش و نشستیم کمی حرف زدیم هنوز زمان زیادی نگذشته بود که نیلوفر و دوستش اومدن . نیلوفر دختر خوبیه اما اصلا از دوستش خوشم نمیاد خیلی بچه ست اومدن کنار ما نشستن انگار حالا جا قعطی بود سلامو اینا کردیم که زنگم خرد ( خورد ) بعدش رفتیم صف بستیم و این آیلار هم سرو کلش پیدا شد و سلام کرد و طبق معمول اتفاقی رو که دیروز براش افتاده بود و برای رعنا تعریف کرد . انقدر از این کار که بعضی یهو میشینن کل روز خاطره تعریف می کنن بدم میاد که حد نداره . معلم پرورشیمون یه تحقیق گذاشته بود که تو عید بنویسیم بهش بدیم منم حالا هر رور پیکم تو کیفم بودا حالا امروز  یادم رفته بود جالبیش اینه گفته بود امروز آخرین مهلتش دیگه این خیلی زوز داشت وقتی که صفمون داشت می رفت کلاس از صف بیرون اومدمو رفتم پیشه معلم بهم گفت برو زنگ بزن بیارن خلاصه زنگ زدیمو اومدیم کلاس حالا وقتی رسیدم میگه بچه ها فردا هم وقت دارین  دیگه این آخرشه . چون امروز فیلم م مثل مادر رو مدرسه مون داشت مارو برد فیلمشو ببینیم منم که اصلا حوصله نداستم گفتم بهش که من برم سر کلاس بمونم که یوقت پیکم رسید بگیرم و این جور حرفا و بالاخره موافقت کرد و رفتیم  کلاس بسی فیزیک خوندیم کتاب روانشناسیم خوندیمو زنگ خرد راستش زنگ دوم زنگ دینی بود این معلم دینی درس نمیده که فقط خاطره تعریف می کنه از اسفند به این ورم درس نداده . جلسه پیشم مارو برد فیلم سوغات فرنگ ببینیم . ۴ شنبه هم امتحان دینی داشتیم و این معلم برگه هارو آورده بود بین بچه ها تقسیم می کرد برگه های امتحانمو مال همه کلاسارو به خودش زحمت صحیح کردنم نمیده به نماینده هم آورده بود کنارش نمی دونم چی تو گوشش پچ پچ می کرد وقتی که داشت برگه هارو تقسیم می کرد برگشت به بغل دستیم میگه برگه صحیح می کنی بعدش که اون گفت نه از پشت سری هام هم  پرسید اونام گفتن نه بد برگشت به جلوییم گفت ریحانه صحیح می کنی ؟ ریحانه گفت نه تازه بهش میگه می خوای با دوستت ( که بغل دستیسشم بود ) با همدیگه صحیح کنید چطوره ؟ بعدش که اونا مخالفت کردن بیخیال شد . منم که اصلا وجود ندارم مثل اینکه  بعدش بازم به نمایندمون که برگشت به من گفت :برگه صحیح می کنی ؟ منم گفتم نچ  حتی اگه دوستم دشتم صحیح نمی کردم معلم واسه من ارزش قایل نشد به من بگه اون وقت بیام وقتمو بذارم سر این . اون یک نمره ام که می خواد به اونایی که تصحیح کردن بده بخورده تو سرش . زنگ تفریحم که رفتم پیشه رعنا بهش گفتم گفت : وایییییی دیوونم کردی چقدر به این چیزاااا فکر می کنیییی  منم دیگه رفتم منو بگو به کی میگم اصلا هیچکی احساسات منو درک نمی کنه حالا خوبه درسم از همه اینایی که بهشون برگه داد بهتره وگرنه این معلمه دیگه چیکار می خواست بکنه؟؟؟  زنگ آخرم فیزیکوووو اینا داشتیم الانم باید برم کلاس زبان تا بعد بیا بنویسم

واسم دعا کنید  

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 14:56  توسط ...  |